تاریخ را نمیدانم، یا اینکه چه روزیست، دیروز چه کردم یا فردا خواستم بر چه کاریست؛ اصلا مگر مهم است؟ پیش از این نیز، سالیان هر چه کردم و خواستم بکنم مگسی را نجنباند، چه شده که به سرم زده از این پس چیزی عوض میشود؟
ساعتی چند را با گرشاسپ گذراندم، کاری بانکی داشت و من هم از شدت سرمای استخوان سوز، به بخاری کنج بانک پناه بردم. هر چند دقیقه به گرشاسپ نگاه میکردم که ببینم گفت و گویش با رئیس شعبه رو به پایان است یا نه و همزمان شرایط دریافت وام را که در گوشهای از بانک نوشته شده بود میخواندم. در چنین زمانهایی معمولا خودم را به گوشی و اینستاگرام مشغول میداشتم اما سپاس خدای را عز و جل امروز به لطف نبود دسترسی به اینترنت مهلتی فراهم شد تا درک کنم شرایط «آسانترین وامهای تاریخ» را نیز ندارم.
ساعتی بگذشتی و گرشاسپ را گفت و شنود پایان آمدی. مرا صدا زد و گفت «گرم شدی؟ وقت رفتن است». چیزی نگفتم و کلید ماشینش که در جیب چپ کاپشنم غم غربت میکشید به او دادم. در راه گرشاسپ گفت که رئیس بانک ترسان گفته است «آبستن را از زایش فراری نیست». کمی اندیشه کردم، به راستی که رئیس بانک برخلاف تصورم مردی فهمیده است.
نبود دسترسی به اینترنت نه یک بلا و نه یک نعمت که صرفا یک نشانه است. ایران خانم ما باردار است و آبستنها را فراری از زایش یافت نمیشود! او گفته بود وقتی زنی آبستن شد باید بزاید و اگر زایش را نتوانست؛ دکتران شکمش پاره کرده، به هر روی بچه را درمیآورند.
ایران خانم آبستن است. امید که این زایش درد و خون زیادی بر او نکشد و از او نکشد.
__________
پینوشت: نام عزیز قصهی ما گرشاسپ نیست. همچنین، نقل قولها دقیق نیستند (مردمان چنین که من نقل کردم سخن نرانند).
- ۰ نظر
- ۰۱ بهمن ۰۴ ، ۱۰:۴۰